داستان هفت خان رستم - خان اول و دوم


رستم به دستور پدر از نیمروز که نام دیگر سیستان است راهی مازندران شد تا کاوس و سپاهیان او را از چنگ دیو سپید رها کند. برای رسیدن به مازندران باید از هفت خان یا منزل عبور می‌کرد. او شب و روز راه می‌پیمود تا زودتر به مقصد برسد.


اولین خان، گذر از بیشه شیر است. در گذر از این منزل رستم نقش زیادی ندارد بلکه این اسب رستم یعنی رخش است که شیر را می‌کشد و کمک می‌کند که هر دو از این منزل به سلامت عبور کنند.

           سوی رخش رخشان بیامد دمان                 چو آتش بجوشید رخش آن زمان
           دو دست اندرآورد و زد بر سرش                  همان تیز دندان به پشت اندرش
           همی زدش بر خاک تا پاره کرد                   ددی را بدان چاره بیچاره کرد

رستم وقتی از خواب برخاست، دید که شیری مرده بر خاک افتاده است، شروع کرد به سرزنش رخش که چه کسی به تو گفت که به تنهایی با شیر پیکار کنی، اگر اتفاقی برایت می‌افتاد، من چه باید می‌کردم و چگونه خود را به مازندران می‌رساندم؟

خان دوم عبور از تشنگی است. رستم و رخش به راهی می‌رسند که از شدت گرما و تشنگی در حال جان دادن بودند؛ اما ناگهان غُرمی (میش کوهی) را می‌بینند و آن میش آنها را به سوی چشمه آب راهنمایی می‌کند.

         همانگه یکی غُرم فربی سرین                               بپیمود پیش سپهبد زمین
         همانا که بخشایش کردگار                                   فراز آمدست اندر این روزگار

تهمتن و رخش به چشمه آب رسیدند و پس از سپاس خداوند و آفرین میش آب نوشیدند.

        زبانش چو پردخته شد زآفرین                              ز رخش تگاور جدا کرد زین
        همه تن بشستش بدان آب پاک                             به کردار خورشید شد تابناک
        چو سیراب شد، ساز نخچیر کرد                           کمان دید و ترکش پر از تیر کرد

رستم بعد از نوشیدن آب و شکار، خوابید و رخش را اندرز داد که به تنهایی با کسی نبرد مکن و خود را به خطر مینداز.

به این ترتیب رستم و رخش از خان اول و دوم به سلامت عبور کردند.