داستانهايي از کلیله و دمنه اين داستان" انسان و مرگ "
داستانی
از باب برزویه پزشک:
آنكس كه تنها در انديشهي اين جهان باشد و خوشبختي در جهان ديگر را بيهوده بداند،
مانند آن مرد است كه از ترس شتري مست كه به دنبال او بود، بگريخت و به ناچار خود
را در چاهي آويخت و دستانش را از دو شاخهي گياه كه بر لب چاه روييده بودند گرفت و
پاهايش را بر روي چيزي كه در چاه بود گذاشت. اما هنگامي كه خوب نگاه كرد، پاهاي
خود را بر سر چهار مار ديد كه از سوراخ بيرون آمده بودند. هنگامي هم كه به ته چاه
نگاه كرد، يك اژدهاي ترسناك كه دهان گشوده بود تا او بيفتد را ديد. چون به بالا
نگاه كرد، دو موش، يكي سياه و ديگري سفيد را ديد كه سرگرم بريدن بيخ آن دو شاخ
بودند كه او خود را از آنها آويزان كرده بود. مرد در اين هنگام با خود راه چارهاي
ميانديشيد تا شايد از اين رنج رهايي يابد. ناگهان چشمش به كندوي عسلي كه زنبورها
در آن بودند افتاد. با زبان كمي از آن چشيد و چنان در شيريني آن از خود
بيخود شد كه از آنچه بر سرش آمده
بود غافل شد و همه چيز را فراموش كرد. لذت چشيدن آن اندك شيريني اين فراموشي بزرگ
را براي او پيش آورد و پردهي تاريك ناداني را در برابر روشنايي دانش او كشيد. در
اين هنگام موشها كار بريدن شاخهها را پايان دادند و مرد در دهان اژدها افتاد.
از نگاه من(برزويه پزشك)، جهان همان چاه تاريك و ترسناك است و موشهاي سياه و سفيد مانند شب و روز هستند كه از پي يكديگر ميآيند تا عمر انسان پايان يابد. و آن چهار مار همان چهار طبع انساني است (صفرا، سودا، بلخم، خون) كه در هر انساني هستند و كم يا زياد شدن هر يك از آنها مرگ آدمي را در پي دارد. چشيدن شهد از آن انگبين نيز بهمانند خوشي و شاديهاي زودگذر اين جهان كه سودي اندك و رنج و سختي بسيار دارد و آدمي را بيهوده از كار جهان ديگر باز ميدارد و راه رهايي را بر او ميبندد. اژدها نيز همان جايگاهي است كه همگان بايد به آن باز گرديم و هنگامي كه مرگ به ما برسد، بايد به آنجا رفت و ترس و بيم آن را به چشم خود ديد. آنگاه پشيماني و زاري كردن سودي ندارد.
طبيعت بستر زايش ،پرورش ورشد انسان وتمام مخلوقات خالق هستي است بيائيم تا بستر زندگي خود رابيشتر شناخته و بشناسانيم.